برای تو

چندان خبری نیست!تنها پرندگان خوش خیالی که می گذشتند مژده فروردین آوردند. آسمان از این ور کوچه هم تماشایی است ،صد ستاره در آغوش ماه خوابیده است همه چیز آرام است مثل همیشه، اینجا همه چیز همیشه،  مثل همیشه است. بی شک فردا هم عروس خورشید از پس کوه کل کشان بیرون می آید، دامن پهن می کند، گل می آراید، سبزه می چیند،و هزاران پرنده از آبشخور نورانیش نور می نوشند.می بینی "همه چیز روبراه است ،"تنها دل ما دل نیست "

اقبال را ببین بانو ! نشسته ام مگر از پس این سالهای سیاه چشمی زاده شود و بی تابم کند،عاشقم کند ، بچرخاندم، بمیراندم ،اقبال را ببین بانو اقبال را ببین.

"فردا را به فال نیک می گیرم "

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸


 

این کار قدیمی است اما دلبستگی خاصی به آن دارم

 اشکی فرود آمد و امن یجیب شد

 آن شب  شبی که حضرت آدم غریب شد

دستی زغیب آمد و شعری فصیح گفت

تا قصه های حضرت حوا عجیب شد

حالا به دست های همین" زهرمارها"

مردی غریب روی تن خود صلیب شد

حافظ ببخش آن غزل عاشقانه مرد

این بیت مطلع غزلی نانجیب شد

اصلاً به من چه هیچ عدالت نبود و نیست

                    از آن بهشت سهم من این تکه سیب شد                       

****

وقتی که داغ آدم وحوا گدازه گشت

قابیل ماند و سهم برادر جنازه گشت

قابیل ماند و سهم برادر که پاره بود

ارث تو نیز میز کثیف اداره بود

ما وارثان تیغ به دستیم ای پدر

ما قاتلان جان که هستیم ای پدر

 

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


 

طنز رازی در شعر حافظ

"بنا به روایت های هندی، سخن دارای نیروی سحر انگیز است که می تواند دانایی را از اندیشه به عمل آورد. این نیروی جادویی که منتره نامیده می شود،در وداها و در ادبیات هندی،نمایانگرکلام مقدس است و قدرت آن به انجام رساندن اعمال جادویی از طریق گفتار است."به نظر شما جادوگر سخن ایران زمین کیست؟رند عالم سوز این معرکه چه کسی می تواند باشد؟عیار بی پروای سخن پارسی چه کسی است؟ به راستی سحر انگیزتر از سخن خواجه شیراز،در ادبیات ایران سراغ دارید؟ یا می شناسید؟خواجه توانسته است با زیرکی، وبا جادوی گفتارش، نسلهای نسل را از هر طبقی اسیر خود کند و هر کس را به هر بهانه و هوسی عاشق خود نماید.

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان  کشمیری  و  ترکان سمرقندی

برآن شدم تا در این مجال اندک و در این تنگنای زمان، به یکی از شگردهای اویعنی طنز، آن هم نه بطور اجمال بل به صورت سطحی و گذری،نگاهی اندازم. باشد شاید وقتی دیگر به مدد نفس مسیحایی خواجه تکمیل گردد.از دیرباز طنز به عنوان تاثیر گذارترین وبرنده ترین سلاح در دست نویسندگان و شاعران پارسی گوی بوده است. طنز با نشان دادن بخشهایی از درد های جامعه که برای ما طبیعی و روزمره جلوه کرده است می کوشد با بزرگ وکوچک نمودن واقعیت، احساس خنده، شگفتی وشادی را در ما ایجاد کند.طنز قهقهه نیست، لودگی نیست، لبخندی است از سرتاسف وتتبه؛ در حقیقت لبخند در طنز از سر تفکر است نه بی قیدی.

طنز رابطه ای تنگاتنگ با شرایط اجتماعی ومکانی وزمانی دارد، هر چه فضای جامعه اختناق آمیزباشد، هرچه خفقان بیشتر بر اندیشه وفکر اندیشمندان چنگ اندازد، هر چه اداره های سانسور و حذف قدرت فرآوان تری داشته باشند، رویکرد به این طرز بیان وسخن بیشتر خواهد شد. نه کلام، بلکه در هنرهای دیگر نظیر نقاشی، سینما و.... نیز تجلی پیدا خواهد کرد. اما اغلب طنزهای اجتماعی وسیاسی دوام چندانی پیدا نخواهند کرد و در قالب مکان وزمان خود محصور می گردند و چه بسا با تحول وتغییر و دگرگونی اجتماع از بین روند. نمونه های آن در ادبیات فارسی فراوان است، سوزنی سمرقندی یکی از آن نمونه هاست. اندک آثاری این بخت را پیدا می نمایند که تا سالها پس از خلقشان ماندگار شوند و محدود اثرهایی این شانس را می یابند که تا قرنها تاز گی خود را حفظ نمایند. موش وگربه عبید زاکانی یکی از این آثار خوش اقبال است. اما در شعر حافظ موضوع فرق دارد. نگاه حافظ به طنز وبه کارگیری آن اعجاب آور وتحسین برانگیز است. او توانسته است علاوه بر بیان درد اجتماع خود از قید زمان ومکان بگریزد و هر روز تر وتازه تر گردد.تصویری که حافظ در ابیات طنز آمیزش ارائه می دهد بدیع، زیبا، عاری از هر گونه تکلف، صریح، برنده ونافذ است

من ارچه عاشقم و رند ومست ونامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهنند

*****

 برو به کار خود ای زاهد این چه فریاد است

مرا فتاد دل از کف تو را چه افتاده است

 *****

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

*****

بهشت از آن ماست ای خداشناس برو 

که مستحق کرامت گناهکارانند

*****

زاهدان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 صدها بیت از این دست را می توانید در دیوان خواجه بیابید. نگاهی زیبا به مسئله حیات وچیستی که دغدغه ی ذهنی همیشگی بشریت است و با یادآوری داستان خلقت، آزاداندیشی وآزادمنشی خود را در جامعه ای که غرق چاپلوسی و نیرنگ و ریا و زهد دروغین است را به نمایش می گذارد، یا آنجا که با طعنه ای زیرکانه خود را مستحق بهشت می بیند و همانگونه که نیک می دانیم در حقیقت خداشناسان دروغین را پر از گناه و مستوجب عذاب الهی می پندارد.ابیات طنز آمیز خواجه از لایه های تو درتو، وپیچیده برخوردار است که وقتی به عمق معنی آن دسترسی پیدا می کنیم بسیار لذت بخش و دوست داشتنی است.همین عامل باعث گردیده است در نگاه نخست تمام زیبایی بیت دیده نشود و زیبایی های آن نهفته بماند. در هر خوانش مجدد، بخشی از این لایه ها بر ما آشکار می گردد. این امر باعث گردیده، شعر خواجه ملال آور وخسته کننده نیز نگردد. همانگونه که اشاره رفت طنز لودگی نیست، جک، لطیفه، فکاهی نیز نمی باشد. طنز احساس شگفتی، شادی، تلخی، همراه با تفکر است. که این همه در شعر حافظ دیده می شود. به راستی رمز موفقیت او کجاست؟ چراعبید زاکانی نتوانسته است به پایه واندازه ی وی برسد؟تفاوت کار در کجاست؟ وقتی به شعر عبید و حافظ نگاه می کنیم، می بینیم دقیقا تفاوت در تعریف طنز است؛  درشعر حافظ شما قهقهه نمی زنید، کلمات رکیک نمی بینید،لطیفه وجک وفکاهی نمی شنوید، حافظ با کنار هم قرار دادن عناصر مختلف وفضاهای دور از هم که در ابتدا بسیار غریب می نماید، تصویری می آفریند بدیع و زیبا:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

*****

 زاهد وعجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود زمیان با که عنایت باشد

*****

ای دل طریق مستی از محتسب بیاموز 

مست است و درحق او کس این گمان ندارد

 

در شعر حافظ کلمات بار معنایی واقعی خود را از دست می دهند و آنگونه که شاعر می خواهد جلوه آرایی می نمایند. بعضی کلمات که در واقع بار مثبت دارند، منفی می شوند وبرخی دیگر که از معنای منفی برخوردارند،مثبت می نمایند. کلمه ی رند،مغ بچه، صوفی، مثبت اند. شیخ، زاهد، محتسب، بار منفی پیدا می کنند که همین امر طنزی فصیح ناخودآگاه در بطن خود ایجاد می نمایند:

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

*****

 ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست

نان حلال شیخ زآب حرام ما

*****

تو طوبی و ما و قامت یار

فکر هرکس به قدر همت اوست

*****

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

در جایی دیگر حافظ از صفت ها استفاده خاصی می نماید و با نسبت دادن آن به موصوف هایی که همخوانی چندانی با صفت ندارند با رندی و زیرکی عجیب،این فضا را برای همخوانی این دو عنصر نامتجانس فراهم می نماید که بسیار شگفت انگیز وزیباست. طنزی فصیح، بلیغ و گویا:

صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پار و دمش دراز باد این حیوان بی علف

این همه وهمه بخش کوتاهی است از آنچه باید گفته می شد درباره ی خواجه بزرگ حافظ، که البته به ذهن بنده آمد دراین اندک مجال، باشد تا در فرصتی و گاهی دیگر بیش از این بر آن بیفزایم و شرمنده نگردم.                                                                          

                                                                                          بابک اسفندیاری

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧


 

امين پور شاعر خلاقيت ها وسادگی ها

 

وقتي براي اولين بار كتاب گزيده اشعار قيصر امين پور را ديدم ناخودآگاه تا انتها همه را خواندم ، كشش، جذابيت، صميميت و صداقت و خلاقيت كار چنان بود كه هر خوانندة منصفي را وا مي داشت لب به تحسين او بگشايد.

بي شك همانگونه كه به درستي دكتر شفيعي كدكني اشاره نموده اند (( خلاق ترين شاعر بعد از انقلاب كه به جوهرة شعر دست پيدا كرده است دكتر قيصر امين پور مي باشد)) وي علاوه بر حسن روز افزون شعرش داراي صفات نيك اخلاقي نيز بود ، متين ، افتاده ، مؤدب و كم حرف و كم ادعا، اما پر مايه و پر مغز و... اين همه موجب محبوبيت هرچه بيشتر او نيز گشته بود. امين پور در كمتر جلسه اي شركت مي كرد و در كمتر محفلي شعر مي خواند ، تعداد مصاحبة او با رسانه ها بيش از 2 يا 3 عدد نمي باشد از جنجالهاي رايج امروز ادبي پرهيز مي كرد . ما نيفست هاي پر طمطراق ، خالي از محتوا را نمي نوشت ، هزاران الفاظ و القاب را به خود نمي بست ، اما هر كتابي كه چاپ مي كرد، به ماه نكشيده ناشر مجبور بود به چاپ دوم برساند ، كتابهاي او بارهاي بار تجديد چاپ شد و مورد توجه مخاطبين خاص وعام قرار گرفت ( تنفس صبح ، در كوچة آفتاب ، آئينه هاي ناگهان ، گلها همه آفتابگردانند ،گزيده اشعار، دستور زبان عشق ، طوفان در پرانتز، ظهر روز دهم ، مثل چشمه مثل رود، بي بال و پر پريدن، به قول پرستو، شعر كودكي) دكتر توانسته بود با درك صحيح ماهيت شعر نيمايي، پلي باشد ميان ميراث ديروز و تجدد امروز، همانگونه كه پايان نامة دكترايش نيز در اين مورد نگاشته است او توانست جوهر كلام و مانيفست  نيما را دريابد و با انتخاب زبان و فرم وي و شيوة نگاه او به پديده ها و سوژه ها، از ظرافت ها ، نازك خيالي ها و معاني زيبا و عميق شعر گذشته نيز بهره مند گردد.

كلام او سليس و روان است ، زيبا و عاري از هر گونه پيچيدگي كلام ، گاه ممكن است در بندهاي مختلف شعرش يك يا دو آرايه ادبي بيشتر نيابيم، ساده صحبت مي كند اما به سختي كسي مي تواند مانند او شعر بسرايد.

دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست /، درد مردم زمانه است، /مردمي كه  چين پوستينشان / مردمي كه رنگ روي آستينشان ،/ مردمي كه نامهايشان ،/  جلد كهنة شناسنامه هايشان / درد مي كند

****

رفتار من عادي است / اما نمي دانم/ چرا اين روزهااز دوستان و آشنايان / هركسي مرا مي بيند/ از دور مي گويد : اين روزها انگار / حال وهواي ديگري داري / اما من/ مثل هر روزم / با آن نشاني ها ساده / با همان امضا/ همان نام / و با همان رفتارمعمولي/ مثل هميشه ساكت وآرام / اين روزها تنها / حس مي كنم گاهي كمي گنگم / گاهي كمي گيجم/ حس مي كنم / از روز هاي پيش قدري بيشتر / اين روز ها را دوست دارم/ ....                                                         

***

 اي شما ! / اي تمام عاشقان هر كجا / از شما سؤال مي كنم / نام يك نفر غريبه را / در شمار نام هايتان اضافه مي كنيد ؟ / يك نفر كه تاكنون / رد پاي خويش را / لحن مبهم صداي خويش را نمي شناخت ./........

كشف شاعرانه در جابجاي شعر او در تمام حوزه ها، چه در حوزة زبان ، فرم ، تصوير ، معنا مي توانيد بيابيد.

آه ! آئينه حرف اول و آخر را در يك كلام گفت .

***

و قاف / حرف آخر عشق است / آنجا كه نام كوچك من / آغاز مي شود

***

 وقتي جهان / از ريشة جهنم / و آدم / از عدم / و سعي / از ريشه هاي يأس مي آيد / وقتي كه يك تفاوت ساده/ در حرف /كفتار را/به كفتر / تبديل مي كند / بايد به بي تفاوتي واژه ها / و واژه هاي بي طرفي / مثل نان / دل بست / نان را / از هر طرف بخواني / نان است

در جاي جاي شعر امين پور ،واژه هاي عاميانه فراواني به كار مي رود اما هر گز شعر را سخيف و عاميانه نمي كند،بل آنها كاملا در خدمت شعرند و علاوه بر صميميت زباني ،بار معنايي آن را نيز مي افزايند.

..../اين درد كوچكي نيست /در روستاي ما/ مردم / شعر مرا به شور نمي خوانند / گويا زبان شعر مرا ،ديگر/ اين صادقان ساده نمي دانند / و برگ هاي كاهي شعرم را / - شعري كه در ستايش گندم نيست - / يك جو نمي خرند ./.....

***

خش خشي به گوش مي رسد :  / برگ هاي بي گناه / با زبان ساده اعتراف مي كنند / خشكي درخت / از كدام ريشه آب مي خورد!

***

...../وقتي خطوط سربي / سطح شقيقه هاي مرا باشتاب / هاشور مي زنند / ديگر نمي توانم / اين تارهاي روشن را / آرام پشت گوش بيندازم / خوب است حرف آئينه ها را/ اين بار پشت گوش بيندازم /......

***

چرا تا شكفتم / چرا تا تو را داغ بودم نگفتم / چرا بي هوا سرد شد در باد / چرا از دهن حرفهاي من  افتاد

***

غنچه با دل گرفته گفت / زندگي لب زخنده بستن است / گوشه اي درون خود نشستن است / گل ولي به خنده گفت / زندگي شكفتن است / با زبان سبز راز گفتن است / گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه / باز هم به گوش مي رسد / تو چه فكر مي كني ؟ /من كه فكر مي كنم گل به زندگي اشاره كرده است / هر چه باشد او گل است / گل يك دو پير هن بيشتر از غنچه پاره كرده است

شناخت دقيق امين پور از شعر ،با عث گرديده است اشعارش درست مانند يك پازل به هم گره خورده باشند ،آنچنان ارتباط عمودي و افقي شعر مستحكم است كه بسختي مي توان بندي يا سطري از آن را حذف يا تغيير داد. هر بندي از شعرهم از نظر معنا و هم از باب تصوير با بند هاي ديگر گره خورده اند ،آنچنان كه با يد آنها را تا انتها دنبال نمائيد تا معنا و تصوير تكميل گردد .

افتاد / آنسان كه برگ آن اتفاق زرد مي افتد / افتاد / آنسان كه مرگ آن اتفاق سرد مي افتد / اما / او سبز بود و گرم كه افتاد   

***

حرفهاي ما هنوز ناتمام / تا نگاه مي كني / وقت رفتن است / باز هم همان حكايت هميشگي / پيش از آن كه با خبر شوي / لحظه ي عزيمت تو نا گزير مي شود / آي .../اي دريغ و حسرت هميشگي / ناگهان / چقدر زود / دير مي شود !

او نيك مي داند تو جه مخاطب به مطلع و مقطع شعر بيشتر از سطرها و بيت هاي ديگر آن مي باشد . به همين سبب تمام خلاقيت خود را در اين بخش متمركز مي كند و نمونه هاي زيبايي پديد مي آورد .

با رو زهاي ريخته در پاي باد / با هفته هاي رفته / با فصلهاي سوخته / رفتيم و/  سوختيم و / فرو ريختيم / اما / آن اتفاق ساده نيفتاد

***

سر ا پا اگر زرد و پژمرده ايم /ولي دل به پاييز نسپرده ايم / چو گلدان خالي لب پنجره / پر از خاطرات ترك خورده ايم / اگر داغ دل بود ما ديده ايم / اگر خون دل بود ما خورده ايم / اگر دل دليل است ، آورده ايم / اگر داغ شرط است ،ما برده ايم / اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيم / اگر خنجر دوستان ، گرده ايم / گواهي بخواهيد اينك گواه / همين زخمهايي كه نشمرده ايم / دلي سر بلند و سري سر به زير/ از اين دست عمري به سر برده ايم

امین پور شاعری ضد جنگ است .هر چند او در کنار مردم سرزمینش ایستاد وجنگید. 

دكتر قیصر امين پور منادي صلح است واز اينكه بشريت هنوز خوي وحشيگري دارد بيمناك است . او مي خواهد براي مبارزه با دشمن ياغي سلاح تيزتري بردارد ،ديگر سلاح سرد سخن ، كار ساز نيست . اما روح آزاديخواه او از اينكه در اين جدال نابرابر، خون انسانهاي بي گناه ريخته مي شود غمگين است . اما چاره اي نيست ،دشمن ،شهر اورا ،خانه ي او را ويرا ن كرده است .

مي خواستم شعري براي جنگ بگويم / شعري براي شهر خودم دزفول / ..../ ديدم كه  بايد لفظ ناخوش موشك بكار برد / اما موشك زيبايي شعر مرا مي كاست / گفتم شعر من كه از خانه هاي خراب مردم بهتر نيست

تمام آرزويش و تمام آرزوي شهيدان هموطنش ، پيروزي در جنگ نيست ،بل بر جنگ است

شهيدي كه در خاك مي خفت / / سر انگشت در خون خود مي زدو مي نوشت / دو سه حرف بر سنگ / به اميد پيروزي واقعي / نه در جنگ / كه بر جنگ

نگاه امين پور به جنگ با تمام همنسلان و هم قطاران وي متفاوت است ،موضوع شعرهاي او ، موضوع هاي كليشه اي شعر دفاع مقدس نيست . آرمانهاي انسانهاي شعر او متفاوت است . آنها جنگ را نكوهش مي كنند ، آنها انسانهاي ضد جنگ و صلح طلبند .

نكته اي ديگر كه بايد درباره ي امين پور اضافه نمود، بررسي كرد ، مجموعه هاي شعر كودك و نوجوان اوست . كه به حق در اين مقوله نيز متفاوت تر از ديگران كار مي كند و متفاوت تر از ديگران مي انديشد ،حوزه ي كودك ونوجوان بسيار سخت و حساس است ،انتخاب سوژه و موضوعي كه دغدغه ي اين گروه خاص باشد كار ساده اي نيست . اما وي ،با هوشياري و شناخت دقيق ،بهترين سوژه ها را انتخاب نموده و در قالب و وزني كه مورد پسند اين جماعت دستچين جامعه مان مي باشد، استفاده مي نمايد .

انتخاب وزنهاي كوتاه و ريتميك ،پرهيز از كلمات سخت و ناهنجار ،انتخاب سوژه هاي ساده وعميق ، همه وهمه از خصوصيات كار او در اين حوزه است .

بي شك در اين اندك مجال سخن پيرامون قيصر وشعرش ، سخت و دشوار است ، باشد در فرصتي ديگر بيش از اين در مورد او بگوئيم و كاستي هاي اين مقال را جبران نمائيم  .

 

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦


 

اتفاقی عجیب شاید نه اتفاقی عجیب تر باید

بلولایی در آسمان انگار اتفاق دوباره ای شاید

صبر کردیم و باز باران هم مثل روزان هفته می بارد

مرد پس کی قرار بود آیا ؟مرد پس کی چه وقت می آید؟

دیرگاهیست خسته ام آری دیر وقتی است منتظر اینجا

چشمهایم هنوز هم جاده چشمهایم عبور می پاید

تا به کی انتظار شاید او پشت دیوار لحظه ها مرده است

هرکه باشد میان این بوران زیر سرمای سخت می چاید

دورباطل زدیم عمری ما دور باطل زدیم دیگر بار

مثل این آسیاب چرخیدیم تا که آبی به جوی باز آید

لا لا لا طفلکم بخواب آرام لا لا لا بی گمان کسی آید

مادرم هم همیشه تکراری است قصه های دگر نمی زاید

باید آخر طلسم بگشایی کنج خلوت نشسته ای تا چند

تا به کی مانده منتظر شاید مردی آخر طلسم بگشاید

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦


 

پرواز مي كردم اگر روزي شما هم ....

هي بال وپر مي زد دلم شايد خدا هم ....

پر مي كشیدم نقطه نقطه مي شدم اوج

در آسمان گم مي شدم  يك ردپا هم....

ديگر نمي آمد خبر از من  شما  را

هي مي زدي حتي اگر باد صبا هم

تير وكمان و سنگتان هرگز نمي كشت

پرواز را در لاجورد قصه ها هم

زنداني دست كدامين فتنه هستم .....

مي بارد از اين آسمان سنگ و بلا هم

شوق رهايي  پرزدن  تلخ است زندان

وقتي پرنده باشي و اين ميله ها هم ...

                         

پر مي كشم يك روز كل زندگي پر

وا مي كنم  اين بندهاي بسته را هم

من اوج مي گيرم پرنده مردني نيست

خط  مي زنم  اين  حرفهاي  نابجا هم

پا مي كشم از تو، خودم، ازعشق، از دل

تف مي كنم  اين  خاطرات  تلخ  با  هم↓

گندیدن آخربا شما در اين لجنزار

با اين همه نا مردم  انگل نما هم

وقتي پر از شوقم ،پر از پرواز ديگر

جرات نمي خواهد گذشتن از شما هم

من  مي  پرم  آنسوتر آنجا  پشت  ديوار

جا مانده بي شك بي گمان خورشيد شايد

به همین سطرهای ساده

به همین سطر های ساده

دوستان عزیز همدل مرا از نظرات ارزشمند خود بی بهره نگذارید.

در ضمن دیگر سروده های مرا می توانید از اینجا( بخش شعر) بخوانید.

به همین سطر های ساده

  
نویسنده : بابک اسفندیاری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦