به همین سطرهای ساده
برای تو چندان خبری نیست!تنها پرندگان خوش خیالی که می گذشتند مژده فروردین آوردند. آسمان از این ور کوچه هم تماشایی است ،صد ستاره در آغوش ماه خوابیده است همه چیز آرام است مثل همیشه، اینجا همه چیز همیشه، مثل همیشه است. بی شک فردا هم عروس خورشید از پس کوه کل کشان بیرون می آید، دامن پهن می کند، گل می آراید، سبزه می چیند،و هزاران پرنده از آبشخور نورانیش نور می نوشند.می بینی "همه چیز روبراه است ،"تنها دل ما دل نیست " اقبال را ببین بانو ! نشسته ام مگر از پس این سالهای سیاه چشمی زاده شود و بی تابم کند،عاشقم کند ، بچرخاندم، بمیراندم ،اقبال را ببین بانو اقبال را ببین. "فردا را به فال نیک می گیرم " نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی این کار قدیمی است اما دلبستگی خاصی به آن دارم اشکی فرود آمد و امن یجیب شد آن شب شبی که حضرت آدم غریب شد دستی زغیب آمد و شعری فصیح گفت تا قصه های حضرت حوا عجیب شد حالا به دست های همین" زهرمارها" مردی غریب روی تن خود صلیب شد حافظ ببخش آن غزل عاشقانه مرد این بیت مطلع غزلی نانجیب شد اصلاً به من چه هیچ عدالت نبود و نیست از آن بهشت سهم من این تکه سیب شد **** وقتی که داغ آدم وحوا گدازه گشت قابیل ماند و سهم برادر جنازه گشت قابیل ماند و سهم برادر که پاره بود ارث تو نیز میز کثیف اداره بود ما وارثان تیغ به دستیم ای پدر ما قاتلان جان که هستیم ای پدر طنز رازی در شعر حافظ "بنا به روایت های هندی، سخن دارای نیروی سحر انگیز است که می تواند دانایی را از اندیشه به عمل آورد. این نیروی جادویی که منتره نامیده می شود،در وداها و در ادبیات هندی،نمایانگرکلام مقدس است و قدرت آن به انجام رساندن اعمال جادویی از طریق گفتار است."به نظر شما جادوگر سخن ایران زمین کیست؟رند عالم سوز این معرکه چه کسی می تواند باشد؟عیار بی پروای سخن پارسی چه کسی است؟ به راستی سحر انگیزتر از سخن خواجه شیراز،در ادبیات ایران سراغ دارید؟ یا می شناسید؟خواجه توانسته است با زیرکی، وبا جادوی گفتارش، نسلهای نسل را از هر طبقی اسیر خود کند و هر کس را به هر بهانه و هوسی عاشق خود نماید. به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی برآن شدم تا در این مجال اندک و در این تنگنای زمان، به یکی از شگردهای اویعنی طنز، آن هم نه بطور اجمال بل به صورت سطحی و گذری،نگاهی اندازم. باشد شاید وقتی دیگر به مدد نفس مسیحایی خواجه تکمیل گردد.از دیرباز طنز به عنوان تاثیر گذارترین وبرنده ترین سلاح در دست نویسندگان و شاعران پارسی گوی بوده است. طنز با نشان دادن بخشهایی از درد های جامعه که برای ما طبیعی و روزمره جلوه کرده است می کوشد با بزرگ وکوچک نمودن واقعیت، احساس خنده، شگفتی وشادی را در ما ایجاد کند.طنز قهقهه نیست، لودگی نیست، لبخندی است از سرتاسف وتتبه؛ در حقیقت لبخند در طنز از سر تفکر است نه بی قیدی. طنز رابطه ای تنگاتنگ با شرایط اجتماعی ومکانی وزمانی دارد، هر چه فضای جامعه اختناق آمیزباشد، هرچه خفقان بیشتر بر اندیشه وفکر اندیشمندان چنگ اندازد، هر چه اداره های سانسور و حذف قدرت فرآوان تری داشته باشند، رویکرد به این طرز بیان وسخن بیشتر خواهد شد. نه کلام، بلکه در هنرهای دیگر نظیر نقاشی، سینما و.... نیز تجلی پیدا خواهد کرد. اما اغلب طنزهای اجتماعی وسیاسی دوام چندانی پیدا نخواهند کرد و در قالب مکان وزمان خود محصور می گردند و چه بسا با تحول وتغییر و دگرگونی اجتماع از بین روند. نمونه های آن در ادبیات فارسی فراوان است، سوزنی سمرقندی یکی از آن نمونه هاست. اندک آثاری این بخت را پیدا می نمایند که تا سالها پس از خلقشان ماندگار شوند و محدود اثرهایی این شانس را می یابند که تا قرنها تاز گی خود را حفظ نمایند. موش وگربه عبید زاکانی یکی از این آثار خوش اقبال است. اما در شعر حافظ موضوع فرق دارد. نگاه حافظ به طنز وبه کارگیری آن اعجاب آور وتحسین برانگیز است. او توانسته است علاوه بر بیان درد اجتماع خود از قید زمان ومکان بگریزد و هر روز تر وتازه تر گردد.تصویری که حافظ در ابیات طنز آمیزش ارائه می دهد بدیع، زیبا، عاری از هر گونه تکلف، صریح، برنده ونافذ است من ارچه عاشقم و رند ومست ونامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهنند ***** برو به کار خود ای زاهد این چه فریاد است مرا فتاد دل از کف تو را چه افتاده است ***** پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم ***** بهشت از آن ماست ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکارانند ***** زاهدان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند صدها بیت از این دست را می توانید در دیوان خواجه بیابید. نگاهی زیبا به مسئله حیات وچیستی که دغدغه ی ذهنی همیشگی بشریت است و با یادآوری داستان خلقت، آزاداندیشی وآزادمنشی خود را در جامعه ای که غرق چاپلوسی و نیرنگ و ریا و زهد دروغین است را به نمایش می گذارد، یا آنجا که با طعنه ای زیرکانه خود را مستحق بهشت می بیند و همانگونه که نیک می دانیم در حقیقت خداشناسان دروغین را پر از گناه و مستوجب عذاب الهی می پندارد.ابیات طنز آمیز خواجه از لایه های تو درتو، وپیچیده برخوردار است که وقتی به عمق معنی آن دسترسی پیدا می کنیم بسیار لذت بخش و دوست داشتنی است.همین عامل باعث گردیده است در نگاه نخست تمام زیبایی بیت دیده نشود و زیبایی های آن نهفته بماند. در هر خوانش مجدد، بخشی از این لایه ها بر ما آشکار می گردد. این امر باعث گردیده، شعر خواجه ملال آور وخسته کننده نیز نگردد. همانگونه که اشاره رفت طنز لودگی نیست، جک، لطیفه، فکاهی نیز نمی باشد. طنز احساس شگفتی، شادی، تلخی، همراه با تفکر است. که این همه در شعر حافظ دیده می شود. به راستی رمز موفقیت او کجاست؟ چراعبید زاکانی نتوانسته است به پایه واندازه ی وی برسد؟تفاوت کار در کجاست؟ وقتی به شعر عبید و حافظ نگاه می کنیم، می بینیم دقیقا تفاوت در تعریف طنز است؛ درشعر حافظ شما قهقهه نمی زنید، کلمات رکیک نمی بینید،لطیفه وجک وفکاهی نمی شنوید، حافظ با کنار هم قرار دادن عناصر مختلف وفضاهای دور از هم که در ابتدا بسیار غریب می نماید، تصویری می آفریند بدیع و زیبا: رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود ***** زاهد وعجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود زمیان با که عنایت باشد ***** ای دل طریق مستی از محتسب بیاموز مست است و درحق او کس این گمان ندارد در شعر حافظ کلمات بار معنایی واقعی خود را از دست می دهند و آنگونه که شاعر می خواهد جلوه آرایی می نمایند. بعضی کلمات که در واقع بار مثبت دارند، منفی می شوند وبرخی دیگر که از معنای منفی برخوردارند،مثبت می نمایند. کلمه ی رند،مغ بچه، صوفی، مثبت اند. شیخ، زاهد، محتسب، بار منفی پیدا می کنند که همین امر طنزی فصیح ناخودآگاه در بطن خود ایجاد می نمایند: عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام ***** ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست نان حلال شیخ زآب حرام ما ***** تو طوبی و ما و قامت یار فکر هرکس به قدر همت اوست ***** بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست در جایی دیگر حافظ از صفت ها استفاده خاصی می نماید و با نسبت دادن آن به موصوف هایی که همخوانی چندانی با صفت ندارند با رندی و زیرکی عجیب،این فضا را برای همخوانی این دو عنصر نامتجانس فراهم می نماید که بسیار شگفت انگیز وزیباست. طنزی فصیح، بلیغ و گویا: صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد پار و دمش دراز باد این حیوان بی علف این همه وهمه بخش کوتاهی است از آنچه باید گفته می شد درباره ی خواجه بزرگ حافظ، که البته به ذهن بنده آمد دراین اندک مجال، باشد تا در فرصتی و گاهی دیگر بیش از این بر آن بیفزایم و شرمنده نگردم. بابک اسفندیاری امین پور شاعر خلاقیت ها وسادگی ها وقتی برای اولین بار کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را دیدم ناخودآگاه تا انتها همه را خواندم ، کشش، جذابیت، صمیمیت و صداقت و خلاقیت کار چنان بود که هر خوانندة منصفی را وا می داشت لب به تحسین او بگشاید. بی شک همانگونه که به درستی دکتر شفیعی کدکنی اشاره نموده اند (( خلاق ترین شاعر بعد از انقلاب که به جوهرة شعر دست پیدا کرده است دکتر قیصر امین پور می باشد)) وی علاوه بر حسن روز افزون شعرش دارای صفات نیک اخلاقی نیز بود ، متین ، افتاده ، مؤدب و کم حرف و کم ادعا، اما پر مایه و پر مغز و... این همه موجب محبوبیت هرچه بیشتر او نیز گشته بود. امین پور در کمتر جلسه ای شرکت می کرد و در کمتر محفلی شعر می خواند ، تعداد مصاحبة او با رسانه ها بیش از 2 یا 3 عدد نمی باشد از جنجالهای رایج امروز ادبی پرهیز می کرد . ما نیفست های پر طمطراق ، خالی از محتوا را نمی نوشت ، هزاران الفاظ و القاب را به خود نمی بست ، اما هر کتابی که چاپ می کرد، به ماه نکشیده ناشر مجبور بود به چاپ دوم برساند ، کتابهای او بارهای بار تجدید چاپ شد و مورد توجه مخاطبین خاص وعام قرار گرفت ( تنفس صبح ، در کوچة آفتاب ، آئینه های ناگهان ، گلها همه آفتابگردانند ،گزیده اشعار، دستور زبان عشق ، طوفان در پرانتز، ظهر روز دهم ، مثل چشمه مثل رود، بی بال و پر پریدن، به قول پرستو، شعر کودکی) دکتر توانسته بود با درک صحیح ماهیت شعر نیمایی، پلی باشد میان میراث دیروز و تجدد امروز، همانگونه که پایان نامة دکترایش نیز در این مورد نگاشته است او توانست جوهر کلام و مانیفست نیما را دریابد و با انتخاب زبان و فرم وی و شیوة نگاه او به پدیده ها و سوژه ها، از ظرافت ها ، نازک خیالی ها و معانی زیبا و عمیق شعر گذشته نیز بهره مند گردد. کلام او سلیس و روان است ، زیبا و عاری از هر گونه پیچیدگی کلام ، گاه ممکن است در بندهای مختلف شعرش یک یا دو آرایه ادبی بیشتر نیابیم، ساده صحبت می کند اما به سختی کسی می تواند مانند او شعر بسراید. دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست /، درد مردم زمانه است، /مردمی که چین پوستینشان / مردمی که رنگ روی آستینشان ،/ مردمی که نامهایشان ،/ جلد کهنة شناسنامه هایشان / درد می کند **** رفتار من عادی است / اما نمی دانم/ چرا این روزهااز دوستان و آشنایان / هرکسی مرا می بیند/ از دور می گوید : این روزها انگار / حال وهوای دیگری داری / اما من/ مثل هر روزم / با آن نشانی ها ساده / با همان امضا/ همان نام / و با همان رفتارمعمولی/ مثل همیشه ساکت وآرام / این روزها تنها / حس می کنم گاهی کمی گنگم / گاهی کمی گیجم/ حس می کنم / از روز های پیش قدری بیشتر / این روز ها را دوست دارم/ .... *** ای شما ! / ای تمام عاشقان هر کجا / از شما سؤال می کنم / نام یک نفر غریبه را / در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟ / یک نفر که تاکنون / رد پای خویش را / لحن مبهم صدای خویش را نمی شناخت ./........ کشف شاعرانه در جابجای شعر او در تمام حوزه ها، چه در حوزة زبان ، فرم ، تصویر ، معنا می توانید بیابید. آه ! آئینه حرف اول و آخر را در یک کلام گفت . *** و قاف / حرف آخر عشق است / آنجا که نام کوچک من / آغاز می شود *** وقتی جهان / از ریشة جهنم / و آدم / از عدم / و سعی / از ریشه های یأس می آید / وقتی که یک تفاوت ساده/ در حرف /کفتار را/به کفتر / تبدیل می کند / باید به بی تفاوتی واژه ها / و واژه های بی طرفی / مثل نان / دل بست / نان را / از هر طرف بخوانی / نان است در جای جای شعر امین پور ،واژه های عامیانه فراوانی به کار می رود اما هر گز شعر را سخیف و عامیانه نمی کند،بل آنها کاملا در خدمت شعرند و علاوه بر صمیمیت زبانی ،بار معنایی آن را نیز می افزایند. ..../این درد کوچکی نیست /در روستای ما/ مردم / شعر مرا به شور نمی خوانند / گویا زبان شعر مرا ،دیگر/ این صادقان ساده نمی دانند / و برگ های کاهی شعرم را / - شعری که در ستایش گندم نیست - / یک جو نمی خرند ./..... *** خش خشی به گوش می رسد : / برگ های بی گناه / با زبان ساده اعتراف می کنند / خشکی درخت / از کدام ریشه آب می خورد! *** ...../وقتی خطوط سربی / سطح شقیقه های مرا باشتاب / هاشور می زنند / دیگر نمی توانم / این تارهای روشن را / آرام پشت گوش بیندازم / خوب است حرف آئینه ها را/ این بار پشت گوش بیندازم /...... *** چرا تا شکفتم / چرا تا تو را داغ بودم نگفتم / چرا بی هوا سرد شد در باد / چرا از دهن حرفهای من افتاد *** غنچه با دل گرفته گفت / زندگی لب زخنده بستن است / گوشه ای درون خود نشستن است / گل ولی به خنده گفت / زندگی شکفتن است / با زبان سبز راز گفتن است / گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه / باز هم به گوش می رسد / تو چه فکر می کنی ؟ /من که فکر می کنم گل به زندگی اشاره کرده است / هر چه باشد او گل است / گل یک دو پیر هن بیشتر از غنچه پاره کرده است شناخت دقیق امین پور از شعر ،با عث گردیده است اشعارش درست مانند یک پازل به هم گره خورده باشند ،آنچنان ارتباط عمودی و افقی شعر مستحکم است که بسختی می توان بندی یا سطری از آن را حذف یا تغییر داد. هر بندی از شعرهم از نظر معنا و هم از باب تصویر با بند های دیگر گره خورده اند ،آنچنان که با ید آنها را تا انتها دنبال نمائید تا معنا و تصویر تکمیل گردد . افتاد / آنسان که برگ آن اتفاق زرد می افتد / افتاد / آنسان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد / اما / او سبز بود و گرم که افتاد *** حرفهای ما هنوز ناتمام / تا نگاه می کنی / وقت رفتن است / باز هم همان حکایت همیشگی / پیش از آن که با خبر شوی / لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود / آی .../ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود ! او نیک می داند تو جه مخاطب به مطلع و مقطع شعر بیشتر از سطرها و بیت های دیگر آن می باشد . به همین سبب تمام خلاقیت خود را در این بخش متمرکز می کند و نمونه های زیبایی پدید می آورد . با رو زهای ریخته در پای باد / با هفته های رفته / با فصلهای سوخته / رفتیم و/ سوختیم و / فرو ریختیم / اما / آن اتفاق ساده نیفتاد *** سر ا پا اگر زرد و پژمرده ایم /ولی دل به پاییز نسپرده ایم / چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم / اگر داغ دل بود ما دیده ایم / اگر خون دل بود ما خورده ایم / اگر دل دلیل است ، آورده ایم / اگر داغ شرط است ،ما برده ایم / اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم / اگر خنجر دوستان ، گرده ایم / گواهی بخواهید اینک گواه / همین زخمهایی که نشمرده ایم / دلی سر بلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم امین پور شاعری ضد جنگ است .هر چند او در کنار مردم سرزمینش ایستاد وجنگید. دکتر قیصر امین پور منادی صلح است واز اینکه بشریت هنوز خوی وحشیگری دارد بیمناک است . او می خواهد برای مبارزه با دشمن یاغی سلاح تیزتری بردارد ،دیگر سلاح سرد سخن ، کار ساز نیست . اما روح آزادیخواه او از اینکه در این جدال نابرابر، خون انسانهای بی گناه ریخته می شود غمگین است . اما چاره ای نیست ،دشمن ،شهر اورا ،خانه ی او را ویرا ن کرده است . می خواستم شعری برای جنگ بگویم / شعری برای شهر خودم دزفول / ..../ دیدم که باید لفظ ناخوش موشک بکار برد / اما موشک زیبایی شعر مرا می کاست / گفتم شعر من که از خانه های خراب مردم بهتر نیست تمام آرزویش و تمام آرزوی شهیدان هموطنش ، پیروزی در جنگ نیست ،بل بر جنگ است شهیدی که در خاک می خفت / / سر انگشت در خون خود می زدو می نوشت / دو سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ / که بر جنگ نگاه امین پور به جنگ با تمام همنسلان و هم قطاران وی متفاوت است ،موضوع شعرهای او ، موضوع های کلیشه ای شعر دفاع مقدس نیست . آرمانهای انسانهای شعر او متفاوت است . آنها جنگ را نکوهش می کنند ، آنها انسانهای ضد جنگ و صلح طلبند . نکته ای دیگر که باید درباره ی امین پور اضافه نمود، بررسی کرد ، مجموعه های شعر کودک و نوجوان اوست . که به حق در این مقوله نیز متفاوت تر از دیگران کار می کند و متفاوت تر از دیگران می اندیشد ،حوزه ی کودک ونوجوان بسیار سخت و حساس است ،انتخاب سوژه و موضوعی که دغدغه ی این گروه خاص باشد کار ساده ای نیست . اما وی ،با هوشیاری و شناخت دقیق ،بهترین سوژه ها را انتخاب نموده و در قالب و وزنی که مورد پسند این جماعت دستچین جامعه مان می باشد، استفاده می نماید . انتخاب وزنهای کوتاه و ریتمیک ،پرهیز از کلمات سخت و ناهنجار ،انتخاب سوژه های ساده وعمیق ، همه وهمه از خصوصیات کار او در این حوزه است . بی شک در این اندک مجال سخن پیرامون قیصر وشعرش ، سخت و دشوار است ، باشد در فرصتی دیگر بیش از این در مورد او بگوئیم و کاستی های این مقال را جبران نمائیم . اتفاقی عجیب شاید نه اتفاقی عجیب تر باید بلولایی در آسمان انگار اتفاق دوباره ای شاید صبر کردیم و باز باران هم مثل روزان هفته می بارد مرد پس کی قرار بود آیا ؟مرد پس کی چه وقت می آید؟ دیرگاهیست خسته ام آری دیر وقتی است منتظر اینجا چشمهایم هنوز هم جاده چشمهایم عبور می پاید تا به کی انتظار شاید او پشت دیوار لحظه ها مرده است هرکه باشد میان این بوران زیر سرمای سخت می چاید دورباطل زدیم عمری ما دور باطل زدیم دیگر بار مثل این آسیاب چرخیدیم تا که آبی به جوی باز آید لا لا لا طفلکم بخواب آرام لا لا لا بی گمان کسی آید مادرم هم همیشه تکراری است قصه های دگر نمی زاید باید آخر طلسم بگشایی کنج خلوت نشسته ای تا چند تا به کی مانده منتظر شاید مردی آخر طلسم بگشاید پرواز می کردم اگر روزی شما هم .... هی بال وپر می زد دلم شاید خدا هم .... پر می کشیدم نقطه نقطه می شدم اوج در آسمان گم می شدم یک ردپا هم.... دیگر نمی آمد خبر از من شما را هی می زدی حتی اگر باد صبا هم تیر وکمان و سنگتان هرگز نمی کشت پرواز را در لاجورد قصه ها هم زندانی دست کدامین فتنه هستم ..... می بارد از این آسمان سنگ و بلا هم شوق رهایی پرزدن تلخ است زندان وقتی پرنده باشی و این میله ها هم ... □ □ □ پر می کشم یک روز کل زندگی پر وا می کنم این بندهای بسته را هم من اوج می گیرم پرنده مردنی نیست خط می زنم این حرفهای نابجا هم پا می کشم از تو، خودم، ازعشق، از دل تف می کنم این خاطرات تلخ با هم↓ گندیدن آخربا شما در این لجنزار با این همه نا مردم انگل نما هم وقتی پر از شوقم ،پر از پرواز دیگر جرات نمی خواهد گذشتن از شما هم من می پرم آنسوتر آنجا پشت دیوار جا مانده بی شک بی گمان خورشید شاید به همین سطرهای ساده به همین سطر های ساده دوستان عزیز همدل مرا از نظرات ارزشمند خود بی بهره نگذارید. در ضمن دیگر سروده های مرا می توانید از اینجا( بخش شعر) بخوانید. به همین سطر های ساده

